کدام تفکّر است‌که لحظه‌اي ازآن، افضل از يك سال عبادت است؟

کدام تفکّر است‌که لحظه‌اي ازآن، افضل از يك سال عبادت است؟

       از آيات هفت‌گانة 125 تا 131 سورة انعام از صفحة 144، دوآية نخست، دو نعمت بزرگي را كه در انتظار مؤمنان راستين است، شرح مي‌دهند.كه بناي ما، پرداختن به دومين‌آيه مي‌باشد.
       پايان‌آية 126 مي‌فرمايد: «قَد فَصَّلنَا الآيات لِقَومٍ يَذَّكَّرون»؛ «ما نشانه‌هاي خود را براي آنها كه متذكّرند، شرح داديم».
       در واقع، اين‌آيه نمونه‌اي است ازآيات قرآني‌كه روي تفكّر و تعقّل و تذكّر، تكية بسيار دارد و مكرّراً مي‌فرمايد: إنَّ في ذلِك لآيَهً لِقَومٍ يَتَفَكَّرون، إنَّ في ذلِك لآياتٍ لِقَومٍ يَعقِلون، لِقَومٍ يَفقَهون، لِقَومٍ يَعلَمون.
       از عالم بزرگواري پرسيدند: اين‌حديث‌كه مي‌فرمايد: فِكرَهُ ساعَهٍ، خَيرٌ مِن عِبادَهِ سَنَه؛ ساعتي انديشيدن، از عبادت يك‌سال برتر است! آن، چه انديشه وآن، چگونه تفكّري است؟ آن‌عالم بزرگوار فرمود:آن، نوعِ تفکّر حرّبن‌يزيد رياحي است‌که چند لحظه انديشة صبح عاشورايش، يك عمر ويران‌شدة چندين ساله‌اش را تبديل به‌گلستان‌كرد و او را از زمين به آسمان رسانيد. او اگرچه اوّل‌كسي بودكه به‌دستور اِبنِ زياد، راه را بر امام حسين(ع) بست وآن حضرت را با يارانش در بيابان‌كربلا متوقّف نمود، ولي باورش نمي‌شدكه‌كار، به جنگ بكشد. و لذا صبح روز عاشورا كه ديد لشگر، دنبال لشگر رسيد و راستي،آمادة جنگ شده‌اند، پيش عُمَرِبنِ‌سَعد، فرماندة لشگر، رفت وگفت:آيا تو، راستي، با اين‌مرد قصد جنگ داري؟ گفت:آري؛آن‌چنان جنگي‌كه سر و دست‌ها، از پيكر جدا گردد. حر، اين‌حرف را كه شنيد، با افسردگي تمام، به جايگاه خود برگشت، در حالي‌كه سِمَت فرماندهي‌گروهي از لشگر را به عهده داشت.
       از مردي به‌نام مُهاجِرِبنِ‌اوس، نقل شده‌كه: من،كنار حر ايستاده‌بودم. ديدم حالش دگرگون شده و لرزش شديدي، بر اندامش افتاده‌است. تعجّب‌كنان پرسيدم: مگر تو مي‌ترسي كه اين‌چنين مي‌لرزي؟ اگر از من شجاع‌ترين‌مردكوفه را بپرسند، تو را نشان مي‌دادم! اين، چه حال عجيبي است‌كه در تو مي‌بينم؟گفت: واقع مطلب اين‌است‌كه من خودم را ميان بهشت و جهنّم مي‌بينم. ولي به خدا سوگند، هرگز جهنّم را بر بهشت ترجيح نمي‌دهم.
       اين‌را گفت و تازيانه برگُردة اسبش نواخت و به‌تاخت، از لشگر جدا شد و رو به خيمه‌گاه امام حسين(ع) رفت.
       در واقع، پاي‌بند دنيا، از پاي خود بازكرد و بال و پرگشود و رو به‌آسمان پروازكرد و به معراج رفت.
       از لشگرگاه اِبنِ‌سَعد دور شد و به خيمه‌گاه امام حسين(ع) نزديك شد. امّا خجلت‌زده و شرمنده است‌كه چگونه با امام(ع) روبه‌رو شود؟ و چه بگويد؟ ابتدا، با خدا به راز و نياز پرداخت. دست روي سرگذاشت وگفت: اَللّهُمَّ أنَبتُ إلَيك فَتُب عَلَيّ، فَقَد أرعَبتُ قُلوبَ أولِيائِك وَ أولادَ بِنتِ نَبِيِّك؛ خدايا، به‌سوي تو بازگشتم، مرا بپذير و توبه‌ام را قبول‌كن، من دل‌هاي اولاد پيامبرت را ترساندم، اينك پشيمانم.
       آرام‌آرام، جلو مي‌رفت، در حالي‌كه دست‌ها روي سر بود و سپر واژگون. يعني، من قصد جنگ ندارم، بلكه به امان‌خواهي‌آمده‌ام. به خِيام امام‌كه نزديك شد، ايستاد وگفت: اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا بنَ رَسولِ الله، جُعِلتُ فِداك، أنَا صاحِبُكَ الَّذي حَبَستُكَ مِنَ الرُّجوع؛ من، فداي تو شوم اي فرزند رسول خدا، من همانم‌كه تو را در اين‌وادي نگه‌داشتم. اَلحال، از كردة خود پشيمانم.آيا راهي براي توبة من باز هست؟ امام(ع) با كمال لطف و عنايت فرمود: نَعَم يَتوبُ الله عَلَيك فَأنزِل؛ بله، خدا توبه‌ات را مي‌پذيرد، از اسب پياده شو. فرودآي‌كه تو، مهمان ما هستي.گفت:آقا، اجازه بده من با همين‌حال‌كه هستم، به ميدان اين‌قوم بروم و شايد اوّل كسي باشم‌كه فدايت شده‌است. امام(ع) اجازه فرمود. او رفت و پس از موعظه، وكشتن جمعي ازآنان، از اسب به زمين افتاد. در لحظات‌آخِر عمر، احساس‌كرد دستي بر پيشاني‌اش نهاده شد. چشم باز كرد ديدآقا براي مهمان‌نوازي‌آمده‌است. دست بر صورتش مي‌كشيد و مي‌فرمود: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يا حُر أنتَ حُرٌّكَما سَمَّتكَ اُمُّكَ حُرّا؛ به به، چه نيكوفرجامي نصيب تو گشت اي حر، تو، حرّ وآزادمردي،آن‌گونه‌كه مادرت، تو را حر ناميده‌است.
       صَلَّي الله عَلَيك يا مَولانا، يا أبا عَبدِ اللهِ الحُسَين، اَلسَّلامُ عَلَيك وَ عَلَي الأرواحِ الَّتي حَلَّت بِفِنائِك.

تاریخ انتشار : ۱۱ آذر ۱۳۹۱

نویسنده : مدیر سایت

ارسال برداشت
مشاهده برداشت ها

کاربر گرامی لطفا برای ارسال دیدگاه خود وارد سایت شوید تا بتوانید نظر خود را ثبت کنید باتشکر.

تاکنون هیچ دیدگاهی برای این نوشته ثبت نشده است.