كافِران، غارتگران ايمان

كافِران، غارتگران ايمان
       تمامي هفت آية 106 تا 112 سورة بقره از صفحة 17 ، پيرامون سرگذشت يهوديان و مسيحيان صدر اسلام مي‌باشند كه ما از ميان اين‌آيات، بنا داريم به قسمتي از چهارمين‌آية اين‌صفحه بپردازيم.
       بسياري از اهل‌كتاب، مخصوصاً يهوديان بودندكه تنها به اين قناعت نمي‌كردندكه خود،آيين اسلام را نپذيرند، بلكه اصرار داشتندكه مؤمنان نيز از ايمانشان باز‌گردند. و انگيزة آنان، چيزي جز حسد نبود.كه آغازآية 109 ، به اين‌امر اشاره‌كرده و مي‌فرمايد: «بسياري از اهل‌كتاب، با اين‌كه حق براي‌آنها كاملاً آشكار شده، به‌خاطر حسد، دوست دارندكه شما را پس از اسلام و ايمانتان به‌كفر باز‌گردانند».
       در واقع، قرآن در اين‌آيه، نه‌تنها، به مسلمانان صدر اسلام، بلكه به تمامي پيروان خود و در همة زمان‌ها ندا مي‌دهد كه اي مسلمانان، هشيار باشيدكه‌كافران مي‌خواهندگوهر ايمان شما را بربايند و شما را به رنگ خود درآورند. يعني، از نظر قرآن، انسان‌كافر دزدِ غارتگر است! امّا چه دزدي؟ دزد عقيده و ايمان! و لذا از هر دشمني بر ما مسلمانان خطرناك‌تر است. و شايد به‌همين‌دليل باشدكه‌كافران، ناپاك و نجسند.
       توضيح، اين‌كه نجاست و ناپاكي، به دوگونه است: يكي، نجاست ظاهري و حسّي است. و ديگري، نجاست باطني و دروني. بول و خون و امثال‌آن نجس و ناپاكند، امّا ناپاكيشان ظاهري و حسّي است.آدم دزد وآدم بي‌عفّت هم ناپاكند، ولي ناپاكي دروني و باطني دارند، نه ناپاكي جسمي و بدني! كافر هم ناپاك و پليد است و در ناپاكي دروني او شكّي نيست. زيرا كفر، يعني پشت به خدا كردن، پليدي دروني است. امّا آيا ظاهر و بدن‌كافر هم نجس است يا خير؟ اين، مسأله‌اي فقهي است‌كه‌آقايان فقها روي‌آن بحث دارند. در اين‌كه‌كافر مطلق، يعني مشرك‌كه موجود ديگري را جاي خدا نشانده و قائل به معبودبودن او شده‌است، نجس است، بحثي نيست وآقايان فقها روي اين‌مطلب متّفق‌ُالقولندكه‌كافر غيركتابي، يعني‌كسي‌كه خدا، نبّوت، معاد و ضروريّات هيچ دين‌آسماني را نپذيرفته، عِلاوه بر ناپاكي دروني، از نظر ظاهر و بدن نيز نجس است. يعني، همان‌طوركه اگر ما دست مرطوب به بدن سگ بزنيم، نجس مي‌شود و بايدآن‌را آب بكشيم، بدن‌كافر غيركتابي هم به‌همين‌گونه نجس است و اگر دست مرطوب به بدن او بزنيم، نجس مي‌شود و بايد با آب تطهير شود. امّا كافركتابي، يعني يهوديان و مسيحيان چطور؟ آيا اينها هم بدنشان نجس است؟ اين‌مسأله، محلّ اختلاف نظر ميان‌آقايان فقهاست‌كه اكثريّت‌آن‌بزرگواران، قائل به نجاست هستند و فتوا به لزوم اجتناب مي‌دهند. و بعضي هم فتوا به عدم نجاست و عدم لزوم اجتناب.
       به‌هرحال، قرآن مي‌فرمايد: كافران، دزدان غارتگرگوهر ايمان شما هستند. مُنتَها، ما مسلمانان، نخست، بايد ارزش عقيده و ايمان را بشناسيم تا دزدبودن‌آدم‌كافر را باوركنيم. مشكل اساسي ما اين‌جاست‌كه ما هنوز پي به ارزش عقيده و ايمان نبرده‌ايم! دنيا، در نظر ما، خيلي بزرگ و پر ارزش‌آمده و در حفظ‌آن بسيار مي‌كوشيم. و لذا اگركسي بخواهد به دنياي ما لطمه بزند، وحشت مي‌كنيم و از عمق جان،آه و ناله و فرياد سر مي‌دهيم. امّا براي از دست‌دادن‌آخرت آخ هم نمي‌گوييم. چرا كه عقيده و ايمان به خدا و روز جزا كه ماية حيات ابدي ماست، در نظرمان چيز ارزنده‌اي نيست تا در حفظ‌آن بكوشيم و از دزد آن بگريزيم!! دنيا را بيش از حد و مقدارش بزرگ ديده وآخرت را كوچك شناخته‌ايم. آخرت، در حاشية زندگي ما قرارگرفته و دنيا در متن زندگي ما لنگر انداخته‌است. اگر ما به ارزش حياتي ايمان          پي ‌مي‌برديم، باور مي‌كرديم‌كه‌آدم‌كافر، از هرميكروبي خطرناك‌تر و از هر سمّي‌كشنده‌تر است.
       تاريخ هم نشان داده‌كه هر وقت، مسلمانان با كفّار رابطة حسنه‌اي برقراركردند و اختلاط فوق‌َ‌العاده به‌وجودآوردند، از بين رفتند.كساني‌كه با تاريخ اندلس يا همان‌اسپانياي امروزآشنايي دارند، مي‌دانند اندلس‌كه يك‌كشور با عظَمت اسلامي و در اوج تمدّن عالي و شكوهمند بود، در اثر سه قراردادي‌كه با كفّار بست، سقوط‌كرد و از بين رفت:
       يكي،آزادي در تبليغ ديني بودكه‌كشيش‌هاي مسيحي، در تبليغ دين وآيين‌شان در ميان مسلمانان‌آزاد باشند.
       دوم،آزادي در فرهنگ وآموزش‌كه‌آنها بتوانند دركشور اسلامي، تعليمات و فرهنگ خودشان را عرضه‌كنند.
       سوم، برقراري رابطة بازرگاني و تجاري.
       بر اثر اين‌سه قرارداد، مسيحيان با مسلمانان ارتباط بسيار نزديك و اختلاط وآميزش‌كامل پيدا كردند وكم‌كم،  شُرب خمر و بي‌پردگي و لاابالي‌گري در ميان مسلمانان رايج‌گشت. ضعف و سستي، بر جسم و روحشان مستولي شد و در نتيجه، عزّت ملّي و غيرت ديني خود را از دست دادند. مخصوصاً، مسيحيان در دو نقطة بسيار حسّاس رخنه‌كردند: يكي، فرهنگ و ديگري، ارتش. يعني، قدرت علمي و نظامي مسلمانان را از بين بردند ونفوذ اقتصادي‌كه پيش‌آهنگ نفوذ سياسي است، از طرف مسيحيان، در ميان امّت اسلامي استقرار يافت و پايتخت اندلس و ديگر شهرها جولان‌گاه بيگانگان‌گرديد وآخِر‌الامر، اندلس، اين‌كشور با عظمت اسلامي، در اواخر قرن پنجم هجري به‌كلّي، سقوط‌كرد.
       به‌همين‌جهت است‌كه قرآن مي‌خواهد مرزي محكم بين مسلمانان وكافران ايجادكند و لذا كفّار را علاوه بر پليدي روحي‌شان، محكوم به نجس‌بودن بدنشان فرموده‌است. امّا نه ازآن‌جهت‌كه داراي ميكروب بيماري‌زا هستند، بلكه از آن‌جهت‌كه عقايد و افكار و اخلاقشان نجس است. نجاست بدنشان، نشانگر نجاست روحشان مي‌باشد و اجتناب از بدن، مقدّمة اجتناب از باطن و درون‌آنهاست.
       بنابراين، دستور اجتناب ازكافر، دستور بهداشتي نيست، بلكه يك دستور سياسي‌ـ ‌الهي است‌كه مسلمانان با كفّار رابطة نزديك پيدا نكنند و ازآنها فاصله بگيرند. چون اگر بدن پاك باشد، طبعاً به هم نزديك و نزديك‌تر مي‌شوند و مانند دو مسلمان، با هم معاشرت مي‌كنند وكم‌كم، به جايي مي‌رسدكه عقايد و افكار و اخلاقشان نيز با هم مخلوط شده و نتيجتاً گوهر ايمان مسلمانان، رو به ضعف و سستي رفته و سرانجام، در معدة افكاركافران هضم مي‌گردند.

تاریخ انتشار : ۱۸ آبان ۱۳۹۱

نویسنده : مدیر سایت

ارسال برداشت
مشاهده برداشت ها

کاربر گرامی لطفا برای ارسال دیدگاه خود وارد سایت شوید تا بتوانید نظر خود را ثبت کنید باتشکر.

تاکنون هیچ دیدگاهی برای این نوشته ثبت نشده است.