بررسي‌كنيم: دنياخواهيم يا آخرت‌طلب؟

بررسي‌كنيم: دنياخواهيم يا آخرت‌طلب؟(برگرفته از: تفسير سورة انفال حضرت آيت‌الله ضياءآبادي)

       در تمامي هشت آية 62 تا 69 سورة انفال از صفحة 185، بخش‌هاي مهمّي از احكام جِهاد و درگيري با دشمنان بيان شده‌است‌كه بناي ما از ميان اين‌آيات، پرداختن به ششمين‌آية اين‌صفحه است.
       ابتدا،آية 67 به اين‌سؤال پاسخ مي‌دهدكه:آيا جايز است مسلمانان در ميدان جنگ، ازكفّار اسير بگيرند يا نه؟
       كه‌آية شريفه مي‌فرمايد: «ماکانَ لِنَبِيٍّ أن يَکونَ لَهُ أسري حَتّي يُثخِنَ فِي الأرض»؛ «مجاهدين در ميدان جنگ تا وقتي كه بر دشمن تسلّط‌كامل پيدا نكرده‌اند، حق ندارند اسير بگيرند».
       «و اين هم مختصّ به پيامبر خاتم(ص) نيست، بلكه همة انبيا(ع) چنين بوده‌اند».
       يعني، وقتي‌كه با دشمنان حق مي‌جنگيدند، روششان اين بودكه تا زماني‌كه بر دشمن تسلّط‌كامل پيدا نمي‌شد، حق نداشتند اسير بگيرند.
       حال، اين‌كه چرا اسيرگرفتن پيش از تسلّط‌كامل ممنوع است؟
       شايد براي اين باشدكه در اثناي جنگ‌كه تنور جنگ گرم است و دشمن قوّتي دارد، اگر مسلمانان به فكر اين باشندكه افرادي را اسيركنند و ببندند و به پشت جبهه منتقل كنند، طبعاً به همان مقدار، از ادامة جنگ باز مي‌مانند و چه‌بسا دشمن از همين‌فرصت استفاده‌كند و بر شدّت حملة خود بيفزايد و خطري عظيم براي لشكر اسلام پيش‌آيد، چنان‌كه در جنگ اُحد پيش‌آمد. در اين‌جنگ، مسلمانان اوّل پيروز شدند و همين‌كه دشمن را در حال فرار ديدند، دست از ادامة جنگ‌كشيده، به جمع‌آوري اموال و غنايم پرداختند، غافل از اين‌كه دشمن هنوز به‌طوركامل شكست نخورده‌است. و لذا دشمنان از اين‌فرصت استفاده‌كرده و از پشت سر حمله كردند و مسلمانان شكست فاحشي خوردند و حتّي به شخص پيغمبر(ص) صدماتي وارد شد.
       علّت ديگر، اين‌كه ممكن است اسيراني‌كه مي‌گيرند، افرادي شرور وآتش‌افروز باشند و وقتي ميان مسلمانان‌آمدند، فرصتي بيابند و مجدّداً آتش جنگ را برافروزند.
       و لذا آيه مي‌فرمايد: «هيچ پيغمبري حق ندارد اسير بگيرد تا وقتي‌كه بر دشمن تسلّط‌كامل پيدا كند».
       در جنگ بدر، بعضي اشتباه‌كردند و اين‌خطا را مرتكب شدند؛ در اثناي جنگ، افرادي را كه مي‌ديدند مي‌توانند اسيركنند، مي‌گرفتند و اسير مي‌كردند. علّت اين‌كار هم اين بودكه چون ثروتمندان مكّه را مي‌شناختند،آنها را مي‌گرفتند و اسير مي‌كردند تا بعداً ازآنها پول بگيرند وآزادشان‌كنند؛ براي اين‌كه به پول برسند، اين‌كار را مي‌كردند.
       كه ادامة آية 67 كساني را كه چنين‌كردند، توبيخ‌كرده و مي‌فرمايد: «تُريدونَ عَرَضَ الدُّنيا»؛ «شما دنياخواهيد و دنبال متاع ناپايدار دنيا مي‌گرديد و در همه‌جا، حتّي در ميدان جنگ، مي‌خواهيد به دنيا برسيد»؛
       «وَ الله يُريدُ الآخِرَه»؛ «و حال‌آن‌كه خداوند همّش اين‌است‌كه دين را اِبقا كند تا شما در ساية دين به حيات ابدي برسيد». اگر دستور جنگ هم مي‌دهد، به اين‌منظور است؛ هدف، دنيا نيست.
       حال، اين‌نكته تنبيهي براي ما هم هست و بايد به‌آن توجّه‌كامل داشت وگويي واقعيّت امثال ما را نشان مي‌دهد. خدا مي‌خواهد دين را احيا كند و ما را به‌سبب دين، به حيات ابدي برساند، امّا ما دائماً دنبال دنيا مي‌دويم و بر محور دنيا مي‌چرخيم و در همه جا و در همه حال، دنيا را هدف مي‌گيريم؛ براي دنيا حرف مي‌زنيم، براي دنيا مؤسّسات خيريّه مي‌سازيم، براي دنيا مسجد و حسينيّه درست مي‌كنيم، براي دنيا به‌دنبال‌كسب وكار مي‌رويم و براي دنيا وزير و وكيل مي‌شويم. و خلاصه، دائماً دنبال دنياييم. محور فكر ما دنياست و اين‌عقربك فكر ما عَلَي‌الدّوام مي‌چرخد و در مُحاذات دنيا قرار مي‌گيرد. دنيا جاذبة مغناطيسي عجيبي داردكه به‌هر سمت بچرخيم، ما را جذب مي‌كند و به‌سوي خود مي‌كشد.
       ما اگر به عمق جانمان سَرَك بكشيم و افكار و اعمال خودمان را تحليل‌كنيم، اين‌نكته را مي‌فهميم‌كه ما از اوّل، دنياخواه از مادر متَولّد شده‌ايم. مگر نه اين‌است‌كه وقتي شيرخوار بوديم، مي‌خواستيم سينة مادر فقط مال ما باشد؟ اگر بچّة ديگر مي‌آمد، فرياد مي‌كشيديم‌كه سينة مادر مال من است. دنياي ما،آن‌روز، همين‌سينة مادر بود.
       بعد، دامن پدر دنياي ما شد. اگر برادر يا خواهر ما مي‌رفت و در دامن پدر مي‌نشست، ناراحت مي‌شديم و مي‌گفتيم اين‌دامن پدر، مال من است؛ برادر من حق ندارد در دامن پدر بنشيند.
       كم‌كم بزرگ شديم. بازگفتيم:كفش وكلاه وكيف وكتاب، مال من است؛كسي حق ندارد به‌آنها دست بزند.
       تا رسيديم به اين‌كه اين‌مقام، مال من است وكسي حق ندارد به‌آن نزديك شود. اگر فردا آمدم و ديدم‌كس ديگري جاي مرا گرفته و از من بهتر انجام وظيفه مي‌كند، باز ناراحت مي‌شوم و مغزم به دَوَران مي‌افتدكه: يعني چه؟ فلان‌مقام مال من است؛كسي حق ندارد در مال من تصرّف‌كند. اين، همان‌دنياخواهي است. من همانم‌كه به سينة مادر و دامن پدر مي‌چسبيدم؛كفش وكلاه را ازآنِ خودم مي‌دانستم و مي‌گفتم‌كه‌كسي حق ندارد به‌آنها دست بزند. حالا هم همان‌آدم هستم و فرقي نكرده‌ام و الهي نشده‌ام؛كُلُّ شَيءٍ هالِك، إلاّ وَجهَه؛ هر چه مي‌خواهد، باشد؛ سينة مادر، دامن پدر،كفش و كلاه، مال و مقام، و حتّي منبر و محراب و نماز و عمره و حج، هر چه مي‌خواهد، باشد، تا وِجهة الهي پيدا نكند و رو به خدا بودن درآن نباشد، هالك و هيچ و پوچ است. همان‌طوركه فلان‌آدم دنياداركه هركاري براي به‌دست‌آوردن پول مي‌كند، هالك است، منبر و محراب نيز اگر براي پول و مقام و شهرت باشد، باز هالك است و بي‌ارزش. هم منبر هالك است و هم محراب و هم‌آن‌كسب وكار. فردا مي‌ميريم و خيال مي‌كنيم‌كه اين‌كارهاي ما، نجات‌بخش ماست، امّا وقتي متّه به خشخاش‌گذاشتند، معلوم مي‌شودكه چه رسوايي به بارآمده‌است؛ أخلِصِ العَمَل، فَإنَّ النّاقِدَ بَصيرٌ بَصير؛ عمل را خالص‌كن، زيرا آن‌كه مي‌خواهد اعمال را بررسي‌كند، خيلي بصير و دقيق وآگاه است وكلاه سرش نمي‌رود.
       آنها كه دقّت بيشتري در اعمال خود دارند، حتّي اگر اندكي حَظّ نفساني در اعمال نيكشان بيابند، ازآن مي‌پرهيزند. البتّه‌آن‌اندازه دقّت را از ما نخواسته‌اند، ولي‌كساني هستندكه مثلاً مي‌گويند: چگونه است قرآني را كه جلد خوب وكاغذ اعلا و چاپ زيبا دارد، بيشتر رَغبت مي‌كنيم‌كه بخوانيم تا قرآني‌كه چنين نيست؟ يا سجّادة مُنَقَّش و مُهر صاف و تسبيح خوش‌رنگ را بيشتر مي‌پسنديم؟ چون حظّ نفساني با آن توأم است.
       آري؛ چنان‌كه ذكر شد، از ما نخواسته‌اندكه اين‌طور باشيم، ولي خواسته‌اند نشان بدهندكه شيطان‌آن‌قدر دامنة رخنه و نفوذش‌گسترش داردكه حتّي در سجّاده و مهر و تسبيح نمازگزار هم مؤثّر است، چه رسد به سايركارها مثل انفاق مال و تأسيس مؤسّسات خيريّه و بناي مسجد و منبر و محراب.

تاریخ انتشار : ۱۱ آذر ۱۳۹۱

نویسنده : مدیر سایت

ارسال برداشت
مشاهده برداشت ها

کاربر گرامی لطفا برای ارسال دیدگاه خود وارد سایت شوید تا بتوانید نظر خود را ثبت کنید باتشکر.

تاکنون هیچ دیدگاهی برای این نوشته ثبت نشده است.