اوصاف دلدادگان به خدا ازنگاه امام علی (علیه السلام)وقرآن کریم

    تقوا

امام اميرالمؤمنين، علي(ع) در وصف انسان‌هاي متّقي، يعني دل به خدادادگان، فرموده‌است:

عَظُمَ الخالِق في أنفُسِهِم فَصَغُرَ ما دونَهُ في أعيُنِهِم، فَهُم وَ الجَنَّه‌كَمَن قَد رَآها فَهُم فيها مُنَعَّمون وَ هُم وَ النّاركَمَن قَد رَآها فَهُم فيها مُعَذَّبون؛

خدا در آيينة قلبشان، بزرگ و با عظَمت تجلّي‌كرده و لذا هرچه‌كه غير خداست، در چشمشان،كوچك و بي‌ارزش آمده‌است، همينان نسبت به بهشت و جهنّم عالم‌آخرت چنان معتقدند و باوردار شده‌اندكه اشتياقشان به بهشت‌آن‌چنان است‌كه‌گويي آن‌را ديده‌اند و مدّت‌ها متنعّم به نعمت‌هاي‌آن بوده‌اند و ترسشان از جهنّم، آن‌چنان است‌كه‌گويي‌آن‌را ديده‌اند و مدّت‌ها معذّب به عذاب‌هاي‌آن بوده‌اند.

و اينك، چنان با اشتياق به بهشت و ترس از جهنّم زندگي مي‌كنند كه:

لَولاَ الأجَلُ الَّذي كَتَبَ الله عَلَيهِم لَم تَستَقِرَّ أرواحُهُم في أجسادِهِم طَرفَهَ عَين شَوقاً إلَي الثَّواب وَ خوفاً مِنَ العِقاب؛

اگر نبودآن‌مدّت مقرّري كه خدا براي‌آنها تقديركرده‌كه بايد در دنيا بمانند، يك چشم به هم زدن، مرغ روحشان در قفس تنشان آرام نمي‌گرفت.

اين نمونة بسيار اندكي است از مواعظ و نصايح بسيار فراوان امام‌المتّقين، اميرالمؤمنين(ع)، يعني‌آن‌كسي‌كه پيشواي اهل تقوا و فرمانده اهل ايمان است و نشانه‌ها و علايمي از دارندگان تقوا و ايمان را ارائه‌كرده و طبعاً از ما مدّعيان پيروي از او، خواسته‌است كه‌آن‌چنان باشيم.

حال،آيا اين، وظيفة ما نيست‌كه:

جدّاً در وضع و حال خود بينديشيم و ببينيم از اين‌علايم و نشانه‌هايي‌كه مولاي ما نشان داده تا چه حد در ما ديده مي‌شود؟ و آيا عظَمت خدا و حتمي بودن‌آخرت در جان ما چنان نشسته‌است كه غير خدا در چشم ما بي‌ارزش، و دنيا، با همة آبادي‌اش، در جنب‌آخرت، ويرانة غير قابل دل بستن، در دل ما شده‌باشد؟

يا خير؛ هنوز چنان هستيم‌كه خدا فرموده‌است:

كَلاّ، بَل تُحِبّونَ العاجِلَه، وَ تَذَرونَ الآخِرَه؛

نه، هرگز چنين نشده‌ايد، بلكه نقدينة دنيا، در نظرتان محبوب، و آخرت متروك است.

آري؛

ما، به‌زبان، اقرار به همة مسايل اعتقادي از مبدأ و معاد داريم و در مرتبة سطح قلب هم معتقديم، ولي‌آن‌اعتقاد در مرتبة زيرين قلب و عمق جان استقرار نيافته و به حدّ يقين و باور نرسيده‌است

و به‌فرمودة قرآن:

لَمّا يَدخُلِ الإيمان في قُلوبِكُم؛

هنوز ايمان به داخل قلب شما راه نيافته‌است.

و خدا، حاكم بر تصميمات و انگيزه‌هاي باطني شما نگشته‌است!

آن‌چه‌كه شما را از درون، تحريك مي‌كند و به فعّاليّت و طرح نقشه‌هاي‌گوناگون وا مي‌دارد، دلبستگي به شؤون دنيوي، از مال و جاه، است. و لذا وقتي به خواسته‌هاي دنيايي خود مي‌رسيد، از شدّت خوشحالي، در پوست خود نمي‌گنجيد و چون داشته‌هاي دنيايي را از دست مي‌دهيد، از شدّت غصّه و غم مي‌خواهيد دِق كنيد.

و حال‌آن‌كه خدا كه دم از محبّتش مي‌زنيد، علامتي نشان داده و فرموده‌است:

لِكَيلاتَأسَوا عَلي ما فاتَكُم وَ لاتَفرَحوا بِما آتاكُم؛

نشانة محبوب بودن من در قلب شما، اين‌است‌كه براي‌آن‌چه‌كه از دست شما رفته‌است، غمگين نشويد و به‌خاطرآن‌چه كه به دست شما رسيده‌است، شادان نگرديد.

تنها، شادابي‌تان به‌خاطر جلب رضاي خدا باشد، و اندوهتان براي محروم‌گشتن از لطف و عنايت خدا.

نظير اين‌جريان، داستان حضرت موسي(ع) است‌که در مصر، از ناحية گماشتگان فرعون، احساس ناامني‌کرد و به سوي مَديَن، محلّ سکونت جناب شعيب پيامبر(ع) رفت.آن‌جا، با دختر او ازدواج‌کرد و پس از هشت يا ده سال، تصميم گرفت به مصر بازگردد. همسرش را با فرزندش‌که‌کودکي بود، برداشت و به سمت مصر حرکت‌کرد. و اين، در زماني بودکه هنوز از جانب خدا، مبعوث به نبوّت نشده‌بود.

در بين راه، در يك شب تاريك و هواي سرد و بوراني، راه را گم كرد. در همين‌اَثنا، زن هم، درد زايمان‌گرفت و بر حال تحيّر و اضطرارش افزود. از طرفي نياز به‌آتش دارد تا خود و همراهانش را از سرما نجات دهد و از سوي ديگر، زن در حال زايمان، نياز به كمك‌كار دارد. لذا طبيعي است‌كه چنين‌وضعي، براي هركسي، نگران‌كننده است. هم‌چنان‌كه با اضطراب، به اطراف بيابان نگاه مي‌كرد، از يك نقطة دوردست بيابان،آتشي به چشمش خورد.

كه خدا مي‌فرمايد:

إذ رَأي نارا، فَقالَ لأهلِه: اُمکُثوا إنّي‌آنَستُ نارا، لَعَلّي‌آتيکُم مِنها بِقَبَسٍ أو أجِدُ عَلَي النّارِ هُدي؛

آتشي ديد و به همسرش‌گفت: شما بمانيد، من‌آتشي ديده‌ام، مي‌روم شايد پاره‌اي ازآن براي شما بياورم، يا راهي به‌سوي آتش بيابم.

رفت و ديدآتشي دركار نيست، بلكه از درختي، نوري مخصوص، شعله‌ور است.

ازآن‌نور و ازآن‌درخت، صدايي برخاست:

إنّي أنَا رَبُّك فَاخلَع نَعلَيك إنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوي؛

اي موسي، من خداي توام و اين‌جا وادي مقدّس است، كفش از پا بيفكن و پابرهنه بيا؛

وَ أنَا اختَرتُك، فَاستَمِع لِما يوحي، إنَّني أنَا الله، لا إلهَ إلاّ أنَا، فَاعبُدني؛

من تو را برگزيدم و اينك،گوش فرا ده‌كه چه‌گفته مي‌شود، به‌يقين، من،آري من، اَلله‌ام و جز من، معبودي نيست و تنها، مرا عبادت‌كن.

و اين، اوّلين‌بار است‌که موسي(ع) به مرحلة کليم‌اللّهي نايل مي‌شود و با خدا هم‌صحبت مي‌شود وگفت‌وگويي بين خدا و موسي(ع) به ميان مي‌آيد.آن‌چنان محفل انس و شب‌نشيني با خدا گُل مي‌کندکه موسي(ع) اصلاً فراموش مي‌کند که زن بي‌چاره، در ميان بيابان تاريک و هواي سرد و سوزان، درد زايمان‌گرفته و او براي بردن‌آتش به اين‌جا آمده‌است.

و سرانجام، دستور مي‌رسد:

اِذهَب إلي فِرعَون، إنَّهُ طَغي؛

هم‌اکنون، از همين‌جا به‌سوي فرعون بروکه او طغيان‌کرده‌است.

اين‌چنين بگو وآن‌چنان بکن.

و موسي(ع) اصلاً نگفت: خدايا، زن وکودکم در ميان بيابان، انتظارکمک‌رساني مرا دارند.

و از همان‌جا، براي ابلاغ رسالت خدا، به‌سوي فرعون رفت.

امّا ما که اکنون، اين‌قصّه را مي‌شنويم، به فکر فرو مي‌رويم‌که: عاقبت،آن‌زن، چه‌کرد وکارش به‌کجا رسيد؟ موسي سراغ زنش را نگرفت‌که چه‌کرد و چه شد، ما سراغ زن او را مي‌گيريم‌که: چه‌کرد و چه شد؟!

آري؛

همين است فرق ديد ما با ديد پيامبران خدا(ع).

آنها که خدا را ديدند و شناختند، همه چيز را فراموش کردند و تمام همّشان، اين شدکه: خدا چه مي‌گويد و از ما چه مي‌خواهد، ولي ما که خدا را نديده و نشناخته‌ايم، با ديدن زن و فرزند و مال و مقام، خدا را فراموش مي‌کنيم و تمام همّمان اين مي‌شودکه زن و فرزند و مال و مقام چه مي‌گويند و از ما چه مي‌خواهند.

ببين تفاوت ره، ازکجاست تا به‌کجا!!

 

تاریخ انتشار : ۷ آذر ۱۳۹۳

نویسنده : مدیر سایت

ارسال برداشت
مشاهده برداشت ها

کاربر گرامی لطفا برای ارسال دیدگاه خود وارد سایت شوید تا بتوانید نظر خود را ثبت کنید باتشکر.

تاکنون هیچ دیدگاهی برای این نوشته ثبت نشده است.